تبليغاتX
دست های خودم
دست های خودم

چرندیات هفته گی


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


 

سید فضل الله قدسی، شاعر غزل غربت

 

به دشت های پر از سبزه نیزه کاشته بود

و در مسیر خدا گزمه ها گماشته بود

زخشم، شانه ی صبرم دیگر تکان می خورد

و نوک دشنه دمادم به استخوان می خورد

کسی به قلب من آخر تب جنون انداخت

سربریده ی صبر مرا برون انداخ

              ...(1)

" در سال 1341خورشیدی در قریه ی کته قونش از توابع ولسوالی شولگره ولایت بلخ متولد شدم. از سال 1354 توفیق حضور در درس های علوم دینی یافتم. جوانی ام با حضور در عرصه ی جهاد علیه ی اشغالگران آغاز شد. در سال 1370 وارد دانشگاه شدم و در رشته ی الهیات لیسانسم را اخذ کردم. فعلاً دانشجو در مقطع ماستری می باشم. کار شعر را از سال 1364 جدی گرفتم.1366 در مسابقه ی شعری" فجری" در سطح ایران رتبه ی اول را به دست آوردم. در سال 1367در مسابقات بین المللی" حرم امن" رتبه ی دوم را کسب کردم. در سال 1371 در مسابقه ی" صبح در زنجیر" ویژه ی شاعران مهاجر حایز مقام اول شدم. در سال 1372 در میان شاعران حوزه ی علوم دینی در سطح نُه کشور به مقام اول دست یافتم. مجموعه های" خاکستر صدا و دست های خالی" از من به جاپ رسیده. مجموعه یی آماده ی چاپ دارم."(2)

یکی دیگر از سنگرداران شعر مقاومت افغانستان آقای سید فضل الله قدسی می باشد. قدسی شاعریست که بیشترینه جان مایه های شعرش را درد ها و فریاد های مردم کشورش تشکیل می دهد. قالبی که قدسی برای بیان درد ها و درک های خویش برگزیده، قالبی است که از دیر زمان تا کنون در حوزه ی زبان و ادبیات فارسی روایتگر یاد های عاشقانه است؛ ولی قدسی در این ظرف عاشقانه( غزل) به روایت دغدغه های فردی و عاشقانه نمی پردازد؛ بلکه با استفاده از این قالب، به سمت و سوهای جامعه ی خویش می رود و دغدغه های فردی را به یاد فراموشی می سپارد و درد همگانی را با حنجره ی سبز غزل بلند بلند به سرایش می گیرد. همین جاست که این مقوله- فریاد یک شاعر فریاد یک ملت است- تحقق می یابد. هرچند تمام انسان ها آزادی را دوست دارند؛ ولی شاعران راستین آزادی را می پرستند. پس نخستین عصیان ها در برابر استبداد و نابرابری توسط این گروه آزاده و عاشق انجام می پذیرد. قدسی یکی از این آزاده هاست که در راه رفاه و آزادی کشورش با شعر مقاومت به جهاد ادبی می پردازد. و بی باکانه درد ها و درک هایش را در میان کلمات سنگین به بیرون پرتاب می نماید. قدسی هیچگاه آرام نمی نشیند؛ هرچند او خود هر روز شاهد مرگ" سبزه" و ظهور" نیزه" هاست. با آن هم می خواهد به صبر متوصل شود؛ ولی نمی شود، شانه ی صبرش از شدت خشم تکان می خورد:

به دشت های پر از سبزه نیزه کاشته بود

و در مسیر خدا گزمه ها گماشته بود

ز خشم شانه ی صبرم دیگر تکان می خورد

و نوک دشنه دمادم به استخوان می خورد

 در چنین وضعیتی قدسی باز هم به مبارزه ی خویش ادامه می دهد. از سیاهی و سکوت نمی هراسد و پیوسته با ظلمت می ستیزد و سر انجام بر روی شانه های شب خوان خورشید را می گستراند:

 پی زدودن ظلمت، قرار ننشستیم

به روی شانه ی شب آفتاب را بستیم

 

قدسی با دست های خالی؛ ولی مملو از ایمان و آزادی به میدان نبرد می رود و در این راه از هیچ چیز نمی هراسد:

 

سلاح مردم ما دست های خالی بود

علم به رنگ شهادت چقدر عالی بود

در میان دشت هایی که" نیزه زار" است قدم می زند و با دست های خالی به مرگ ظلمت و شب می شتابد و تا رسیدن به کوه آفتاب از پا نمی نشیند:

 بدون واهمه تا پاس شب رکاب زدیم

علم به دامنه و کوه آفتاب زدیم

الحق که آزادی و آزادگی جز در سر زمین آفتاب، در هیچ جای دیگر نمی نشیند و آفتاب در سرزمینی می تابد که آن جا انسانیت، عدالت، صلح و همدیگر پزیری به معنای واقعی کلمه حضور داشته باشد. قدسی و قدسی های دیگر تا رسیدن به چنین جغرافیایی( چنین افغانستانی) به مقاومت خویش ادامه می دهند. هر چند اوضاع با گذشت هر روز سیاه تر و بحرانی تر از دیروز می شود.

اسارت و بی وطنی دو درد بزرگی است که هر انسان با وجدان و درد آگاه را آزار می دهد. در جریان سال های جنگ تعدادی از شهروندان ساکن در کشور احساس اسارت و بردگی می کردند و تعدادی دیگر که مهاجر شده بودند؛ این دو درد بزرگ را یکجا تحمل و تجربه می نمودند. قدسی در کنار این که از وطن و مردم اش دور بود، احساس بی وطنی و اسارت نیز می کرد و این چقدر درد آور است که انسان، وطن، مردم و آزادی خویش را یکجا از دست بدهد. در مرور کوتاهی به ادبیات معاصر افغانستان ردپای چنین رنج طاقت فرسا را در درون آفریده های تمام آفرینشگران مهاجر افغانستانی به صورت روشن می توان مشاهده نمود. قدسی در غزل غربت درد دوری از وطن، درد بی افغانستانی، درد دور از آشیانه بودن، درد بی بهاری، درد پر نگشودن، درد ناسرودن و... را این گونه به تصویر می کشد.

 چندی است مرغ دل پی رفتن ز لانه نیست

او را به سر هوای بهار و ترانه نیست

چون بلبل جدا شده از باغم ومرا

میلی برای پر زدن از آشیانه نیست

باور کنید دیر زمانی است در دلم

شوق سرودن غزل عاشقانه نیست

این جا شکوفه سر زده؛ اما به خاک ما

عمری ست از حضور بهاران نشانه نیست

آن جا به ذهن باغ ز هنگامه ی بهار

جز خاطرات تلخ هزاران جوانه نیست

آن جا انیس و همدم دل های داغ دار

جز ساز غمگنانه و سوز شبانه نیست

اما رسد دمی که به ساحل نهیم گام

دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست

(3)

با تمام این همه درد، این همه فریاد، این همه نا امیدی، قدسی در بیت پایانی غزل غربت، دو باره ابراز امیدواری می کند و به افق های روشن فردای افغانستان فکر می نماید. و تأکید می دارد که دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست و روزی به پایان می رسد و ما گام در ساحل آبی ها و آزادی ها می گذاریم:

 

اما رسد دمی که به ساحل نهیم گام

دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست

 

شاعر پیوسته به پیروزی فکر می کند، به پایان فصل شب و تلخ کامی ها. داشتن چنین اراده و چنین باور است که او هیچگاه تن به تسلیم و شکست نمی دهد:

 برخواست سبز، هر چه تبر خورد خم نشد

بشکست، از ایستادگی اش هیچ کم نشد

...(4)

در پایان این نوشته برای قدسی موفقیت های در نهایت سبز و سترگ آرزو داریم و امیدواریم که شعر های بلند بالایی زیادی در آینده از این شاعر مبارز و مقاومتگر در تاریخ ادبیات معاصر خویش داشته باشیم؛ هر چند قرار اطلاعات که من دارم قدسی در این اواخر کمتر به شعر می پردازد و بیشتر مشغول و مصروف کارهای فرهنگی است.

 پی نوشت ها:

1- حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی، افغانستان در غربت، چاپ اول، انتشارات نسیم بخارا، تهران 1382،ص 291

2- محمد صادق عصیان، سیما و سخن، چاپ اول ، انتشارات میوند، کابل 1385، ص 145

3- حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی، افغانستان در غربت، چاپ اول، انتشارات نسیم بخارا، تهران 1382،ص288

4-  محمد صادق عصیان، سیما و سخن، چاپ اول، انتشارات میوند، کابل 1385، ص147

 

 

 

 ___________________________________________________________________________

سمیع حامد، شاعر شعر و شمشیر

 

چارسو نامرد و مرداریست اما می رویم

گر رود سر نیز در این رهگذر ما می رویم

بیشتر از این سفر سخت است یا بی همسفر

همسفر بی همسفر! تنهای تنها می رویم

...(1)

 

هر از گاهی که در رابطه به ادبیات سیاسی و شعرسیاسی- اجتماعی توأم با تعهد و التزام ادبی در افغانستان، بحث صورت می گیرد، یکی از برجسته ترین و نیرومندترین چهره ی که در ذهن هر مخاطب آگاه و جدی پدیدار می گردد داکتر سمیع حامد است. سمیع حامد در سال 1348خورشیدی در ساحه ی" شهر بزرگ" ولایت بدخشان به دنیا آمد. دوره های دبستان و دبیرستان را در بلخ به پایان رسانید و سپس تحصیلات عالی اش را در دانشکده ی طب دانشگاه پی گرفت و با روی کار آمدن گروه طالبان( اشغال مزار شریف توسط این گروه) به پاکستان کوچید و در سال 1379خورشیدی همراه با خانواده اش به دنمارک رفت و سرانجام پس از مهاجرت ها و سرگردانی های در نهایت فراوان با ایجاد اداره ی جدید در افغانستان(اواخر سال 1380) دو باره به وطن برگشت و اکنون نیز مصروف فعالیت های فرهنگی می باشد. سمیع حامد پیش از مهاجرت به پاکستان نیز شعر می سرود و در حوزه ی ادبیات قلم و قدم می زد و جزو آفرینشگران فعال در بلخ بود؛ اما آغاز کار جدی و آفرینش های  بهتر و چشمگیرتر او برمی گردد به سال های آغازین مهاجرتش به پاکستان. سمیع حامد در شروع کار شاعری از استاد واصف باختری متأثر بود، او خود در این زمینه می گوید:" آشنایی مستقیم با استاد باختری، چشم انداز های تازه یی را فرا راه اندر یافت های شاعرانه ی من بیدار کرد و پس از آن سالی چند همگام با شبگیرپولادیان و عبدالقهارعاصی و با تأثیر پذیری از هر دو( درقصیده و دوبیتی) به جبهه ی مقاومت فرهنگی پیوستم..."(2) حامد بر علاوه ی دلبستگی به نوگرایی و سرودن شعر سپید و غزل های شورانگیز، رباعی و دوبیتی نیز می سراید و در تمام این قالب ها او شاعریست، موفق، ژرف اندیش و عصیانگر. اکثر سروده های او دارای درون مایه و پیام های سیاسی است؛ حتا در عاشقانه ترین شعرهایش می توان ردپای دغدغه های سیاسی- اجتماعی را می توان مشاهده کرد. سمیع حامد آفرینشگریست آگاه، متعهد، رسالت مند و درگیر با رویداد ها و رخداد های اطرافش. بی باکانه علیه ی هرگونه استبداد قیام و قیامت می کند و در این قیام گاهی در خویش تبعید می شود  و گاهی با شعر و شمشیر در سوگ باغچه های شهید می نشیند و در فصل دیگر یاد ها و فریاد های شیشه های تشنه را با" من و آیینه"  همنوا و همصدا فریاد می زند. روزهای سیاه و سپید افغانستان گاهی آن قدر برایش وحشت و دهشت می آفریند که مجبور می شود بنویسد:" بگذار شب همیشه بماند". شب های غریبانه ی غربت با روزشب های کابل دست به دست هم می دهند و سر انجام در کوچه های کوچک پاییز او محکوم می شود تا در ظرف بیست و چهارساعت،" بیست و چهارساعت زنگدار" را بسراید. و حالا درد های کودک و بزرگ اش را به خیابان های خواب برده و روسپی کابل می ریزد و باز هم تازه ترین دردش را در" بود نبود یک تروریست" قصه می کند؛ تا فردا شاهد واقعیت ها و حقیقت های باشد که در پیوند با قضایای افغانستان، امروز جریان دارد. سمیع حامد هیچگاه نمی تواند از کنار بی عدالتی ها و استبداد ی که در حق هم وطنانش- ولو زیر هر نام که صورت می گیرد- بی تفاوت بگذرد. او همان گونه که در طول سال های جنگ و دربدری علیه ی تمام پستی ها و پلشتی ها قیام می کرد اکنون نیز در برابر کسانی که در حق برحق مردم افغانستان ظلم روا می دارند با صدای بلند به مبارزه بر می خیزد و درد های ناسور ملت اش را- به صورت های مختلف، گاهی به صورت انتقاد، گاهی در هیأت طنز وگاهی به...- کلمه به کلمه با سوز می سراید:

 

گفت در آتش کشیدم خانه ات را اشتباً

سوختاندم باز هم ویرانه ات را اشتباً

از تصادف پا نهادم بر دهان کودکانت

بستر خون ساختم کاشانه ات را اشتباً

برکشیدم زینه تا بام ستم از استخوانت

زیِن خشم خویش کردم شانه ات را اشتباً

معذرت می خواهم! آخر خاطرم سرگرم جنگ است!

اشک و مرمی کردم آب و دانه ات را اشتباً

خانه ی زنبور سربی ساختم، آری! ببخشی

آشیان زخمی پروانه ات را اشتباً

ای کبوتر! صبرکن، یک روز دیگر نیز بنشین!

باش تا تابوت سازم لانه ات را اشتباً

(3)

تعهد و التزام همین جاست که وارد ادبیات و کار ادبی می شود، رسالت واقعی و راستین شاعر و نویسنده در روزگاری که هویت، آزادی و ارزش های مردم و میهن اش به حراج گذاشته می شود، پیش از هر چیز دیگر مبارزه در برابر سیاهکاران است. هرچند هستند کسانی که هنر را فقط برای هنر می خواهند و ادبیات را تنها برای لذت بخشی و خیالاتی شدن. ولی واقعیت امر این است، در روزگاری که شاعر و یا نویسنده خود شاهد مرگ تمام ارزش هاست، صحبت از دغدغه های خصوصی و فردی امریست به دور از رسالت مندی ورسالت شناسی. سمیع حامد بر این امر نیک آگاه است و هیچگاه شعر را بدون هدف نسروده است." من باورمندم که در کم گذاری ا دنیا، شعر مستقیماً به عنوان ابزاری تکان دهنده در روند مبارزه نقش داشته است. و این مسأله بدیهی است. آن هایی که می گفتند هنر را نباید به سطح مردم پایین آورد، باید درک مردم را به سطح هنر بالا برد، غافل از این بوده اند که هر قدر ذهنیت مردم گسترده تر شود و درک ها بالا بروند، به همان پیمانه هنر(از جمله شعر) نیز فاصله می گیرد و کماکان آن بعد باقی می ماند. بنا بر این شعر به گونه ی غیر مستقیم بر زندگی مردم و از جمله در تحریک مبارزات اثر می گذارد، یعنی در انکشاف جهان بینی نقش دارد. من جز مواردی انگشت شمار اصلاً شعر غیرسیاسی ندارم، کار های من آمیزه یی از شعر و شعاراند، من این شیوه را خود برگزیده ام و با آن زندگی و مبارزه کرده ام. شعر من" گورمشتی" است. من همواره شاعر سیاسی بوده ام و بر همین بنیاد سروده هایم حتا در بهترین نمونه ها آمیزه یی از شعر و شعار هستند. من برای اقشار محروم نگریسته ام، اقشار محروم در من گریسته اند، فریاد کرده اند و گاه شمشیر آهیخته اند...حرف شاعر عمل شاعریست. من تا زمانی که جان فرهنگ" فرهنگی" در افغانستان به خطر معروض بود، مهاجر نشدم... هنگام که جان فرهنگ به مخاطره افتید، تبعید را پذیرفتم...نمی خواهم خونم بر زمین بریزد، من می خواهم خونم بر زمینه بریزد...من فکر می کنم مهم ترین کار روشن فکران افغانستان کوشش در جهت پدید آوری چنان زمینه است."(4) سمیع حامد بر این حرف خویش که حرف شاعر عمل شاعر است، اعتقاد کامل دارد. اگر شخصیت سمیع حامد را جدا از شخصیت ادبی اش هم به بررسی بگیریم در می یابیم که او باز هم در همین زمینه ها کار و پیکار می نماید. سمیع حامد سال هاست که برای تحقق آزادی بیان، دموکراسی، صلح و...در افغانستان فعالیت می نماید؛ با آن که تا کنون چندین مورد، از طرف دشمنان افغانستان و دشمنان آزادی و اندیشه مورد سؤ قصد قرار گرفته است؛ ولی باکی ندارد و همین روز ها نیز در پیوند با سایر فعالیت هایش در خانه ی فرهنگ افغانستان مصروف پی گیری یکی از پرونده های مرتبط با مسأله ی آزادی بیان در افغانستان است. از داکتر سمیع حامد این کتاب ها تا کنون به چاپ رسیده است:

 

1-     تبعیدی هميشه ( مجموعه شعر )‌
2- شعر و شمشير ( مجموعه شعر )
3- من و آيینه ( مجموعه شعر )
4- شيشه های تشنه ( مجموعه شعر )
5- باغچه های شهيد ( مجموعه شعر )
6- ياد ها و فرياد ها ( مجموعه شعر )
7- از دوزخ ارديبهشت ( مجموعه شعر )
8- رازبنها در فصل شگفتن انجير ( مجموعه شعر )
9- بگذار شب هميشه بماند ( مجموعه شعر )
10-رنگين کمان بر فراز مرداب ( منظومه )
11-Night Password (‌ ترجمه شعر )‌
12-The wind & the window(‌ ترجمه شعر )
13-اندمه يی در دمه ( مجموعه شعر )
14-با گيسوان آبی آتش ( مجموعه شعر )

      15- رکوچه های کوچک پاییز( مجموعه شعر)
      16-آبستن از آبی ( مجموعه شعر )
  17 -دف بزن ای دفتر من ( مجموعه شعر )
18- بيست و چهار ساعت زنگدار ( مجموعه شعر )

19-          شبنامه آفتاب

20-             بود نیود یک تروریست...( منظومه ی بلند)

21-             بید مجنون گفت با من...(مجموعه شعر)

22-             بریز به خیابان( مجموعه شعر)

پانوشت ها:

1-بریز به خیابان، سمیح حامد، مطبعه ی میوند، چاپ نخست 1387،ص 64

2- مروری بر ادبیات معاصر دری، عبدالقیوم قویم، مطبعه ی فجر، چاپ نخست 1385، ص169

3- بریز به خیابان، صص 3و4

4 مروری بر ادبیات معاصر، ص17

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط محمد یاسین نگاه |

سلام به همه دوستان خوبم

 

 

لیلا صراحت روشنی؛ شاعر تداوم فریاد                    

 

 

ز شام شهر تباهم ستاره دزدیدند

ستاره های ما را آشکاره دزدیدند

چو فوج فوج ملخ را به باغ ره دادند

کلید باغ به دست شب سیه دادند

شبی که برکه ی ماه اش به تشنه گی پیوست

شبی که روزنه های ستاره اش را بست

              ...

لیلا صراحت روشنی فرزند شاعر و ژورنالیست با درک و با درد کشور سرشارشمالی(سرشار روشنی) است.

لیلا در جوزای سال 1337 خورشیدی چشم به هستی گشود و دوره های دبستان و دبیرستان را در" لیسه ی ملالی" به پایان برد و در سال 1359 خورشیدی از گروه فارسی دری دانشکده ی زبان و ادبیات دانشگاه کابل دانشنامه ی لیسانس گرفت. پس از آن به شغل آموزگاری پرداخت و از سال 1360- 1365 در" لیسه مریم" درس می گفت. پس از آن وارد انجمن نویسندگان افغانستان شد و به عنوان معاون "مؤسسه ی نسوان" انتخاب گردید و در عین حال مسؤولیت جریده ی" ارشادالنسوان" را به عهده داشت و مدتی نیز به عنوان معاون مجله ی" میرمن " کار نمود. لیلا همانند اکثر شهروندان افغانستان پس از سال 1375 در ادامه ی مهاجرت ها ناگزیر تن به مهاجرت سپرد و به پاکستان کوچید و چندی بعد به اروپا- کشور هالند- رفت و در آن جا دست به تأسیس فصلنامه ی " حوا در تبعید" زد لیلا سر انجام به اثر سرطان مغز- که سال ها رنج می برد- در روز چهارشنبه 31 سرطان 1383 خورشیدی در هالند از سرایش بازداشت و به جاویدانه گی پیوست. شخصیت نخستین ادبی لیلا در نزد پدرش زنده یاد سرشار شمالی شکل گرفت و بعدها در جهان شعر وشعور شهامت قامت برافراشت و خود را، زندگی را و آزادی را تا آخرین لحظه های پدرود به تکرار سرود. لیلا با غزل گام در دنیای شاعرانه گی گذاشت پس از آن میدان های نیمایی و سپید را نیز درنوردید و در تمام این قالب ها الحق  که نیک درخشید. درون مایه ی اکثر آفریده های لیلا را درد ها و سرنوشت مردم کشورش تشکیل می دهد و در سطر سطر آفرینش های اش رسالت مندی، تعهد و صداقت در قبال وطن و هم وطنانش را به صورت روشن و برجسته می توان دید. شعر های صراحت در واقع برگ های تاریخ معاصر افغانستان هستند که مخاطب را به بازخوانی فراز و فرود های متعلق به سه دهه اخیر فرا می خواند، او آرام و آگاهانه؛ ولی دردمند، درک ها و دریافت هایش را به سرایش می گیرد. "... لیلا صراحت چه در شعر های از نوعی سیاسی و چه در شعر های از نوعی دیگر، احساساتی نمی شود، هجونامه نمی سراید و زبان به طعن و دشنام نمی گشاید؛ ولی فضای شعرش به گونه یی است که خوانده را به تاریک ترین گوشه های زندگی اجتماعی- سیاسی جامعه به پیش می راند. از جنگ و تجاوز و از راکت و از انفجار به گونه ی صریح سخن نمی آورد؛ ولی از شعر او بوی باروت، بوی خون، صدای انفجار و شکوه مقاومت مردم و امید به پیروزی احساس می شود...." (1)

 

فریاد هایم را تکه تکه می شنوی

خنجر به گلوگاهم گذاشته اند

...

بی زمان، بی تقویم

در مسیر باد استاده ام

می ترسم

می ترسم

بیشه زار سبزچشم هایت کجاست

تا پنهان شوم

مگذار

با باد

با خاکباد درآمیزم

مگذار، تکه تکه فریاد هایم

گم شوند

در گردباد پیچ در پیچ هیچ

با دستان عاشقت

خنجر از گلوگاهم بردار

... و آن گاه انفجار درد است

و آتشفشان فریاد

فریاد

فریاد

 

لیلا به همدردی کشورش می رود و می بیند که از در و دیوار ظلم و سیاهی می بارد و سرانجام سر در آغوش "افغانستان" می گذارد و فریاد می زند: "با دستان عاشقت خنجر از گلوگاهم بردار" و پیوسته به این مبارزه خویش ادامه می داد و دست از سرایش آزادی برنمی داشت. " در آن سال ها که این سرزمین به یک(( کولاک بزرگ )) مبدل شده بود، شعر متعهد لیلا صراحت روشنی در کنار چند شعر انگشت شمار دیگر، هم پرخاشگر بود و هم امید آفرین و بشارتگر و نوش دارو روان های زخمی، و چه شگفت که در شعر او هیچ گاه ایماژ به کشتن واقعیت ها و طرد و تبعید آن برنخاست و به هرزه آب سخافت هم در من نیالود." (2)

لیلا به جستجو خویش می پردازد، به جستجو صفا می رود، دوست دارد کشورش دوباره به روشنایی ها برگردد، ولی می بیند که همه چیز گم گشته و یا در حال سقوط و گم شدن هستند:

 

تا بهار روح یاران صفا گم گشته است

در درون معبد دل ها خدا گم گشته است

تا به سبزستان هستی وحشت پاییز رست

بر لبان سبزه ها ذوق دعا گم گشته است

روشنایی سبز حسرت سوز هستی ساز عشق

در میان ظلمت بی انتها گم گشته است

شور هستی آفرین مرغکان این بهار

در زمستان سکوت مرگ زا گم گشته است

گم شدم در غربت بی هم زبانی گم شدم

تا بهار روح یاران صفا گم گشته است

(3)

لیلا نمی تواند سکوت کند؛ چون شاعر راستین و هدف مند می داند که در قبال مردم و جامعه خویش از چه رسالت خطیری برخوردار است. شاعر راستین پیش از هر کس دیگر به روایت دقیق وضعیت و رویداد ها و رخداد های که اتفاق افتاده و یا در شرف اتفاق است می پردازد. زیرا شاعران در کنار درک از وضعیت، فطرتاً درد عمیق و شگرف نیز دارند و این دو (درک و درد) را با هم می آمیزند و با استفاده از زبان شعر به خورد مردم و جامعه می دهند. لیلا پس از فریاد "گم شدن" از درد دزدی هایی می نالد که آشکار خود شاهد آن است. او می بیند که دشمنان سوگند خورده افغانستان فرهنگ، آزادی، هویت و ... را بی رحمانه به تارج می برند:

 

ز شام شهر تباهم ستاره دزدیدند

ستاره های ما را آشکاره دزدیدند

چو فوج فوج ملخ را به باغ ره دادند

کلید باغ به دست شب سیه دادند

شبی که برکه ی ماه اش به تشنه گی پیوست

شبی که روزنه های ستاره اش را بست

شبی که شعله اش ار بود برق خنجر بود

شبی که جام سکوتش شکسته باور بود

شبی که خیلی ملخ راه بر بهار زدند

پرنده را به درختان خسته دار زدند

...

بانو لیلا، این شعر آزاده و آبی اندیش در کنار امر سرایشگری از توانایی های خاص دیگر نیز برخوردار بود. نثر پخته و محکم می نوشت و در زمینه تاریخ و جامعه نیز آگاهی های لازم را داشت. "... لیلا صراحت روشنی از آن شاعران و نویسندگانی بود که از فرهنگ بسیار غنی و دانش وسیع بهره ور بود. وی با متون معتبر ونظم ونثر زبان فارسی دری آشنایی بسیار عمیق داشت و در تاریخ اطلاع وسیع اندوخته بود. از لحاظ سجایای شخصی، شخصیت بسیار فروتن، آزرمگین، مردم گرا، بی ادا و خیلی از این مقارن اخلاقی بهره ور بود. او از شاعرانی بود که آن چه ما علوم بلاغت می گوییم. یعنی در معانی و بیان و همچنان در بحث عروض و قافیه مطالعات قابل توجه داشت، و در ادبیات جهان از طریق ترجمه ها مطالعات زیاد داشت."(4) در پایان این مقالت روح آزاده ی این شاعر معاصر افغانستان را شاد می خواهیم و یادش را گرامی می داریم. و آرزو می برم تا لیلا های دیگر فریاد روشن و با صراحت" لیلا" را ادامه دهند.

 

آثار:

1- طلوع سبز( انجمن نویسندگان افغانستان، 1365ش)

2- تداوم فریاد( کابل، 1370ش)

3- حدیث شب( مجموعه ی مشترک با ثریا واحدی)

4- از سنگ ها و آیینه ها( پشاور، 1376ش)

5- روی تقویم سال( کابل، 1383ش)

 

پی نوشت ها:

1-     پرتو نادری، به دنبال تداوم فریاد،www.afghanasamai.com

2-     عبدالقیوم قویم، مروری بر ادبیات معاصر دری، چاپ مطبعه ی فجر، چاپ نخست 1385ش،صص156-157

3-     لیلا صراحت روشنی، تداوم فریاد، چاپ کابل، 1370ش

4-     واصف باختری، خاموشی لیلا صراحت روشنی،www.farda.org

جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

باز هم یک نوشته ی ادبی

 

 

پرتونادری، شاعر عصیان و آزادی

 

رییس جمهور چهار استخوان شده است

بیچاره چه می تواند بکند!

هرساله قره قولی تازه یی برسرش می گذارند

گناه او نیست

آب در جوی جاری نمی شود

...

پرتو نادری فرزند عبدالقیوم پرتو به سال 1331خورشیدی در دهکده ی جرشاه بابا مربوط ولسوالی کشم ولایت بدخشان چشم به هستی گذاشت. او دوره های ابتدایی و میانه را در زادگاه خویش  تمام کرد، پس از آن به کابل آمد و دوره ی لیسه را در دارلمعلمین اساسی کابل با نمرات بلند پایان رسانید. چنان که او توانست امتیاز اشتراک در امتحان ورودی دانشگاه را به دست آورد. که در نتیجه به سال 1350 خورشیدی به دانشکده ی ساینس دانشگاه کابل راه یافت و در سال 1354خورشیدی از از رشته ی زیست شناسی(بیولوژی) این دانشکده دانش نامه ی لیسانس به دست آورد. در همان سال های تحصیل که روزهایش طعم تیزاب و بوی القلی می داد، شعر دست مهربانش را سوی او دراز کرد. و باغ های ناکرانمندی را در برابر دیدگانش افراشت، آنسان که شاعر گاهی دستانش را هم در سردابه ی تیزاب فراموش می کرد. نخستین شعر او در مجله ی ژوندون انتشار یافت و اولین جایزه ی ادبی اش را از کارهای ادبی در روز خجسته مادر به دست آورد؛ شاعر در آن زمان در صنف چهارم دانشکده علوم طبیعی درس می خواند.  اما این اوج  ها و موج های آغازین مصادف با  روزگار دشواری بود که بر مردم و میهن خویش تحمیل می شد. با تجاوز شوروی به افغانستان دور تازه ای از بستن و بردن ها آغاز گردید و پرتونادری نیز به اتهام ضدیت با رژیم از طرف پولیس مخفی (خاد) بازداشت شد و به زندان افتاد.  اما زندان با تمام تنگناهایش مجال دیگری و روزنه ی دیگری بود تا پرتو آگاهانه تر از هر وقت دیگر با زمان و زمانه دست و پنجه نرم نماید. حاصل این کار حبسیه های بلندی است که در نخستین مجموعه های شاعر به چاپ رسیده اند. پرتو کار شاعری را با چارپاره شروع کرد و با تجربه های وزین و درخشان در قالب های کلاسیک  به شعر نیمایی رسید، در این قالب از خود توانایی های  به نمایش گذاشت. تا این که به فضاهای ناکرانمند و آبی  سپید راه یافت و ماندگارترین اشعارش را در این قالب پدید آورد آنسان که امروز از برجسته ترین سپید سرایان ادبیات معاصر ما به حساب می آید  و هویت شعرش چنان با سپید پیوند خورده است که انگار درهیچ قالب دیگر غیر از سپید شعر نه سروده است." به نظر من پرتو با همین"شعرهای منثور" خود با قامتی برازنده آغاز شد. شعرهای او در اوزان نیمایی جز پیرنگ  و گاه فتوکاپی  بیرنگی از شعرهای باختری نبودند." تصویر بزرگ آیینه کوچک" پرتو را در قامت ویژه به جامعه ی فرهنگی ما معرفی کرد. ارزش مجموعه ی" آنسوی موج های بنفش"  بیشترینه در شعرهای منثور آن نهفته است...."(1) پرتو نادری با شعر و رسالت شاعر پیوند دقیق و راستین دارد  و امر تعهد و التزام را در کار آفرینشی حتمی می شمارد. او خود در رابطه به شعرهای خودش چنین دیدگاه دارد:" شعرهایم از نظر محتوا با رویداد ها واقعیت های اجتماعی – سیاسی کشور پیوند دارد که گاهی بیشتر سیاسی شده اند. واقعیت ها در شعرهای من بیان غیر مستقیم دارند. من همه چیز را، جامعه را، جامعه را، درد را، گرسنگی را، عشق را و خلاصه زندگی را، با همه جلوه های آن از پشت روزنه ی عواطف خود دیده ام و بر بنیاد تجربه های خود بیان کرده ام."(2) پرتو نادری  همان گونه می دانیم، شاعریست پرخاشگر و معترض و هیچ صدایی به موازات اوج های عصیان و ایستاده گی او نمی تواند نزدیک شود. پرتو نادری شاعری مردمی است؛ آن گونه که میان شعراو، شخصیت او و روزگار او مرزی وجود ندارد، ویژه گی منحصر به فردی که درشاعران متظاهر و متفنن روزگار ما کم تر دیده می شود. بودند و هستند شاعران که دل و دهان شان از سفره ی سلطانی کنده نمی شود؛ اما زبان چنان می گشایند که گویی سر از پشت هفت خوان درآورده  باشند، بودند و هستند شاعران که در برج های عاج نامردی غنوده اند و خود را در خیال برخط مقدم جبهه می پندارند. اما پرتو نادری بی باک ترین شاعر روزگار ماست، او در حضور سرنیزه و ساتور بلند بلند، از عدالت دریغ شده از خویش سخن می گوید ، از عدالت دریغ شده از مردم و ملت خویش و بی مهابا انگشت اعتراض و انتقاد را بر زمین و زمانه نشانه می گیرد. او سیمای توطیه و ترفند را خوب شناخته است و سکوت و بی تفاوتی را گناه نابخشودنی می داند، او با شعرش همه را به فریاد فرا می خواند؛ تا زمین زیر پای توطیه به لرزه درآید. پرتو لحظه های سربی تیرباران را آن قدر تجربه کرده است که دیگر از هیچ رگباری نمی هراسد، او سوگ نامه های زیادی برای تاکستان های سوخته ی تاریخش نوشت؛ تا قفلی باشند بر درگاه خاکستر، آن سوی موج های بنفش جای مطلوبی برای شاعر نبود؛ زیرا در رگ های او آروزهای در بند کشیده ی ملتی جریان داشت. او بارها تصویر بزرگ خویش را در آیینه های کوچک یافت اما صبور ماند که شاید روزگاری آیینه ها ی کوچک برای نشان دادن تصویرهای بزرگ وسعت یابند؛ اما این آروز نیز مانند آروزهای دیگر آرزو ماند. اینک گریه ی صد قرن در گلوی خویش را با دهان خون آلود آزادی نعره می زند. پرتو نادری جدا از آفرینش در حوزه ی شعر، آثاری پژوهشی نیز تألیف کرده است و مقالات فراوان نیز از او در نشریات داخلی و خارجی تاکنون به چاپ رسیده است، او همچنان در تعدادی از کفنرانس ها، همایش ها و نشست های ادبی - فرهنگی در سطح منطقه و جهان شرکت ورزیده است  و شعری های پرتو نادری به زبان های انگلیسی، جرمنی، فرانسوی، ایتالیایی و... برگردان شده اند و اززند گی و کارهای ادبی پرتو نبشته های زیادی در رسانه های منطقه و کشور های غربی انتشار یافته است.

 

سکوت

 

در بامدادی این گونه تاریک

زبانم را بریده اند

وحنجره ام را تیرباران کرده اند

من خاموشی سنگینم را

در پس کوچه های هول و اضطراب

                                           طبل می زنم؛

و این صدا که از آن سوی سرزمین های حادثه می آید،

آواز من است

 که ذهن سنگ بسته ی تاریخ را

آبستن ماجراهای تازه می کند

و این صدا که از آن سوی سرزمین های حادثه،

خاموشی من است

که رودخانه ی فریاد را

                            از طوفان پلی زده است

باد می وزد

              باد می وزد

شاید هزار و یک سال دیگر

فاتحان جویبارهای چرکین

در بامدادی این گونه تاریک

کشتی پندار های کوچک خود را

                                        بادبان افرازند.(3)

 

  

کتاب های شعر:

1- قفلی بر درگاه خاکستر، انجمن نویسندگان افغانستان

2- سوگ نامه ی برای تاک، انجمن نویسندگان افغانستان

3- آن سوی موج های بنفش، انتشارات میوند، پشاور

4- تصویر بزرگ آیینه کوچک، مرکز نشراتی آرش، پشاور

5- لحظه های سربی تیرباران، انتشارات میوند، کابل

6- دهان خون آلود آزادی، بنیاد انتشاراتی عرفان، ایران

7- و گریه صد قرن در گلو دارم، انتشارات میوند، کابل

 

سایر آثار:

1- عبوری از دریا و شبنم، پژوهش ها و نقد های ادبی، بنیاد نشراتی احمد، کابل

2- از بلخ تا قونیه، پژوهش در پیوند با زندگی و تحول شخصیت مولانا

3- از واژه های اشک تا قطره های شعر، گفتگو در باره ی شعر معاصر افغانستان، نشر شده توسط کانون فرهنگی افغان ها در هامبورگ

4- رو به رو با واصف باختری، گفتگو در رابطه به شخصیت و شعرهای استاد باختری

5- پیش درآمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان

6- یک آیینه و چند تصویر، نقد و پژوهش های ادبی

 

 

پانوشت:

1- مروری بر ادبیات معاصر دری، عبدالقیوم قویم، مطبعه ی فجر، چاپ نخست1385خورشیدی، ص132

2- از واژه های اشک تا قطره های شعر گفتگو با پرتو نادری، ص47

3- دهان خون آلود آزادی، پرتو نادری، محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی، چاپ نخست 1384 خورشیدی، صص75-76

 

 

جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

سلام به تمام آدم های جا مانده در خویش! این کوتاه ها فرزندان نا مشروع نخستین برف هستند.

در یک روزی

آفتابی

حتا از آدم برفی هم

نشرمیدیم

***

ماه

افتاده روی میز

دخترک دنبال دکمه

می گردد

***

همسایه ی نجیب

هیچگاه در نزد

من وجدان سنگم

***

سینه ی سنگ

پر از برف

بغض خورشید ترکید


حوالی ساعت نمی دانم چند

کوه حلق آویز شدم

من حلق آویز شدم

تو حلق آویز شدم

ما حلق آویز شدم

شب بدون مقدمه مرگ را سرود

حوالی ساعت نمی دانم چند

جاده کارته ی سخی می داند

که قدم هایم چقدر

   سکته

                سکته

                               سکته   

می نشستند

 در میان ماندن و رفتن

و رفتن و ماندن

تا آمدم رفتی

              تا رفتم آمدی

و امشب چقدر زود دلت خواست که بخوابی

حتا پیش ازآن که با سکوت

 برای نسترن لالایی بخوانی

تا نمی دانم ترین روز خوابیدی

***

مادر جان دوست داشت

 که خواب هایت را بخورد

 تا برخیزی

وما یک شب، یک زندگی، یک نفس

 در کنارت ایستاده خوابیدیم

فردا چقدر زود فردا شد

و تلاوت و صلوات

و صلوات و تلاوت

تکرار

              تکرار

                           تکرار            

توام با صدای درد آلود" انا لله و انا الیه راجعون

کوچه را هر لحظه

                      زنده

                           زنده

                                زنده

زندانی می کرد

***

آرمان شهرت حالا بی صدا ترین جاییست

 که تنها مردگان می دانند سکوت سهمگین اش را

***

رفتی و عکس های سیاه و سفیدت جاده های قیس را لیلایی کرد

حوالی ساعت نمی دانم چند

شعر حلقه حلقه حلقه حلق آویز شدنت را

 سرنوشت

بی باکانه نوشت!

شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

 

 

    پاراگراف زندگی! پس نمی خواهم سلام بتم!            

وقتی آدم ها نا خواسته در یاد واره های خویش غرق می شوند، چقدر وحشتناک است که می بیند واقعیت های دیروزین، امروز بیشتر به یک تصور جنون آمیز و غیر قابل باور مبدل گردیده است. متن زندگی با آن که پاراگرافی در نهایت کوچک است، ولی چقدر زود این پاراگراف کوچک سطرهای اولی اش را به شعر فراموشی می سپارد. نمی دانم چرا زندگی دوست دارد خویشاوندان خویش را از دست بدهد؟ این پاراگراف کوچک( زندگی) با وجود آن که در ظاهر امر پرچمدار" ریالیسم" است، ولی سطری نمی گذرد که روایت های در نهایت" سوریالیستی" از خود برون می دهد. مخاطب متن زندگی در میان این دو نوع برخورد، این پاراگراف کوچک غرق غرق می گردد که بدون هیچ آغازی دو باره پاراگراف" رومانتیک" می شود. چایی نمی گذرد که سیگارتراژیدی با لبخند" ناتوریالیزم" در درون این متن سرگردان به رقصیدن می آغازد. خواندن ذهن آشفته ی نویسنده این پاراگراف چقدر امر دشوار است. نگارنده در پایی این نبشته هیچ نشانی از خویش به جا نگذاشته، تا دست کم مخاطب متن زندگی از این زاویه بتواند به رد پایی مفهوم این پاراگراف کوچک دست یازد. انسان ضرب زبانی زندگی را شبیه ی شاگرد تنبل کلاس اول مدرسه تکرار می خواند و به هیچ آموزشی هر چند ابتدایی نمی رسد، که نمی رسد. وسر انجام انسان سراسر سوالیه می گردد در برابر هر کلمه ی این پاراگراف کوچک. و این سوالیه ها همچنان سوالیه باقی می ماند تا پایانی سوالیه بودن. گاهی ابر روایت کاذبی زیر نام" امید" آرام آرام می آید و به جای سوالیه ها اعلان ظهور می کند، ولی چایی نمی گذرد که شکل ساختاری اش دگرگون می شود و از سوالیه بودن به سوالیه تر شدن مبدل می گردد. و نقطه ها در نقاط نا معلوم این پاراگراف کوچک به نقطه شدن می اندیشند. انسان بدون هیچ معرفتی سرگردان گردن می زند سوالیه ها را، و سوالیه ها شهید می شوند و دو باره به جاویدانگی سوالیه تر بودن بر می گردند و خیابان های این پاراگراف کوچک را حکیمانه تر از پیش سر تا قد، قدم می زنند. و انسان له می شود در زیر قدم هایی پر از سوال سوالیه ها. ما ناگزیر رخت بر می بندیم و می روم به متن پاراگراف سوالیه دارتر از این پاراگراف کوچک، و فرزندان مان این ضرب زبانی زندگی را  بعد از دو پاراگراف نفس باز به فرزندان شان به ودعیه می سپارند و این داد وستد تا ستد و داد های که باز سوالیه ها را نمی شناسد ادامه می یابد. چقدر خوشبخت اند موجوداتی که قدرت خواند و نوشت زندگی را ندارند و سوالیه های شان کوچک تر از سوالیه است. آب را آب می دانند و خواب را خواب می بینند و روز را با تمام بی روز بودن اش نوروز و نوروز را مادر روزها. آری انسان ها با این فلسفه، نخیر با هیچ فلسفه سوالیه ها را کنار خویش سوالیه می گذارند و ما هیچ پیوند بصیرتی با این پاراگراف های کوچک و بزرگ نداریم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام و بی سلامی به همه دوستان نگاه دارنده که در خزان به شگفتن می اندیشند!

بابت غیابت چند هفته ی از همه تان بخشش می خواهم.

واقعن خودم هم نمی خواستم این قدر مصروف شوم. گاهی برای زنده ماندن باید کار کرد و گاهی هم برای مردن. من میان این دو سرگردان می گردم و احمقانه می اندیشم به خودم و شوخی که در اطرافم می گذرد. امروز به احترام لنگیستون هیوز پشت نت نشتم و دلم می خواست به روح هیوز نامه بنویسم که سیاه امروز دیگر آن چه تو می گفتی و نگران بودی نیست و امروز یک سیاه بر کاخ سفید نشسته تا به بازی رنگ ها خاتمه دهد. امروز باورم شد که با تمام شعار های دروغ امریکایی دموکراسی امریکا را نمی شود اینکار کرد.

چرا ایناره نوشتم ببخشی!

چند چرند کوتاه:

شب بخیر!

باران پروانه ها

در من

ــــــــــــــــــ

باغ پر از شهید

باد دست پر

برگشته

ـــــــــــــــــــــــ

بکارت چشمانم را

برد

توله سگ در زمستان!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

به تمام دوستان عزیز و عاشق و کوچه گرد سلام!

عرض ادب و بی ادبی داریم به همه کسانی که دو پانزده یک سی را خوانده اند. ما دوست نداشتیم پانوشت بنویسیم زیر طرح پشتی این کتاب کوچک و کوتاه. ولی کم کم با پرسش هایی روبرو شدیم که حدس نمی زدیم. شکایت... تعجب...شوخی...توهین...و به به ها و چه چه های متفاوت و متضاد. دو پانزده یک سی روایت دیدگاه های ناشاعرانه ی دو تن از بچه های کوچه و بازار است که به یکسری خط کشی های معمول و متعارف کمکی پشت پا زدند. دقیق معلوم نیست که چیست! شعر و شوخی و یا روایت بی مضمونی های دو کودک ۲۴ ساله که سیاست و ادبیات را کنار گداشتند و به چتیات گویی شروع کدن. تخار هم عجب دیوانه های عجیب و غریب داره. این بچه ها ادب ندارند. بنا بر این از تمام اساتید که خود را اهل فتوا در رابطه به ادبیات و تیوری های ادبی می دانند معذرت می خواهیم و حتا آمده هستیم که دیگر از این دست اشتباه ها نکنیم. راستی ببخشید بکتاش میگه که بی شوخی نمیشه زندگی کرد. ما معذرت خود را دو باره گرفتیم( این جا خو پارلمان نیست)

دو پانزده یک سی از خود یاسین نگاه و وحید بکتاش می باشد. هر کس دعوا کند دعوایش باطل می گردد. ما چقدر بی هویت هستیم قالب های خوده مانده چیزای بیگانا را تقلید می کنیم. بدنامی شعر همی است دیگه. شاخ و دم خو ندارد.  کاشانه ی نویسندگان هم بیکار مانده رفته رفته چه ره می چاپه!

خوب باز هم اگر دوست دارید کتابکی را با این ویژگی ها داشته باشید. به این کوچه ها سر و یا پا بزنید:

کابل: سرک سوم کوته سنگی. مقابل ریاست مهاجرین. کاشانه ی نویسندگان۰۷۷۱۲۰۵۷۱۱-۰۷۷۷۱۴۱۷۶۶

تخار: بندر خان آباد. مجتمع ادبی- فرهنگی دریاچه۰۷۰۰۷۳۵۸۵۸

دانشگاه کابل: کتاب فروشی اقتصاد

شهرنو: کتاب فروشی رسالت

غزنی: دانشگاه غزنی

پلخمری: نهاد ادبی آستانه

کندز: نهاد ادبی برگ نی

آدرس های دیگر بعدآ اعلان می شود.

 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

هیجان خاموش

یک خبر عاجل که همین اکنون به دست شما می رسد:

خانه ی شعر کوتاه افغانستان در چارچوب کاشانه ی نویسندگان

ایجاد گردید.

نشانی وبلاگ :www.kashfak.blogfa.com 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این جا چقدر خاموشی هیجان دارد

شهر سیاهی و سیگار

خیابان

        تا

           خیابان

تابلو های" عبور ممنوع"

جانماز پیراهن شد مادرم را

و من هنوز منتظر ظهور یک مسلمانم

شاعری در شعرهایش" یورو" خواب می بیند

و دختری همسری" کلدار" می شود

این جا چقدر خاموشی هیجان دارد

شوخی با" عبور ممنوع"

آدم را اناری می کند

مردی می رود تا خواهرش را

نام دیگری بگذارد

و کسی می خوابد تا خودش را

چکر بزند

و اما های زیادی دیگر...

درخت های عکاسی

                          عکس بر می دارد

لکه های تن سیب را

و کوه خمیازه می کشد

                             ظهور صبح را

که نارسیده با شب درگیر است

این جا چقدر خاموشی هیجان دارد

خیابان

        تا

          خیابان

لبخند

دقیق شبیه ی خیابان" سفارت هند"

سف چقدر زیباست

در مسیر کابل- قندهار

و شوخی دوست های جهان وطنی

شلیک بر شعور یک شهروند

که مرز فاصله ها را

نمی داند

این جا چقدر خاموشی هیجان دارد

پا می گذاری

دست هایت خویشاوند درخت

می شوند

            و عصر

کودکی پستان های مادرش را

از دهن در" فرماندهی پولیس" می یابد

این جا چقدر خاموشی هیجان دارد

جانماز پیراهن شد مادرم را

و من هنوز

منتظر ظهور یک مسلمانم

جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

 

 این نوشته دیدگاه هر چند شتابناک من است در رابطه به مجموعه ی شعر آقای مجیب مهرداد. دوستان می توانند نظریات خویش را در رابطه به نوشته ابراز نمایند.

گلادیتور ها هنوز هم می میرند

 

نام کتاب: گلادیتور ها هنوز هم می میرند

شاعر: مجیب مهرداد

ناشر: کاشانه ی نویسندگان

آرایش پشتی: ژکفر حسینی

شماره گان: یک هزار نسخه

چاپ اول: بهار1387خورشیدی

جای چاپ: مطبعه ی مسلکی افغان

 

در روز گاري كه هر روز آزادي را بر دار مي آويزند و عدالت اجتماعي شعار مي شود براي فربه تر شدن امپرياليسم جديد، مردي با استقامت كوهپايه هايي پامير سر از ميان ابتذال رنگ و نيرنگ بلند مي كند و اين گونه صداي وجدان شعر را زمزمه مي نمايد:" مي روم كه دو باره بيدار كنم كوه را..."(ص38)

آقاي مهرداد پيش از هر چيز ديگر در شعر دنبال باز تاب انديشه هايي آزادي خواهانه ي مي گردد كه متاسفانه امروز ما آن را نداريم. در حقيقت شعر راستين و هر آفريده ي راستين هنری_ ادبي ديگر در وهله ي نخست رسالت دارد تا ارزش هايي متعالي انساني را به تبيين و تفسير بگيرد و نقاب از چهره ي شب گرايان خورشيد ستيز بردارد. روزگاري كه در آن آقاي مهرداد به سر مي برد، روزگاري عجيب و غريبست كه دادن تعريف واحد از اين روزگار كاري در نهايت دشوار است. دموكراسي، انتحار، انتخابات، اقتدار قومي، دوستان جهاني، ابر فقر سياه، تجارت مواد مخدر، سانسور انديشه و خرد، نظام مردم گرا، استبداد زباني و... همه وهمه در كشوري كه افغانستان مي گويندش وجود دارد. درك و دريافت چنين وضعيت پيچيده با صداي انتقادي از حنجره ي مردي از دامنه ي كوهپايه ها بر مي خيزد.

...

آري

گلاديتورها هنوز هم مي ميرند تا آن ها اندكي

از كسالت سكس و الكل در امان باشند

ما را بگذارند با وحشت مان به سر بريم

بي دست آن ها شايد

روزگاري اهلي شديم

تفاله هاي نيويارك را در كوره هاي تروريزم

ذوب مي كنند(ص38)

....

منظور از اين اشاره هاي كوتاه در واقع نگاهي بود به رسالت مندي و آگاهي شاعر از روزگاري كه در آن نفس مي كشد. در پلك دیگر مجموعه ي" گلاديتور ها هنوز هم مي ميرند" را از رهگذر زبان و درون مايه به بررسي مي گيريم. اين مجموعه بيشتر در برگيرنده ي دو نوع قالب شعري است( غزل و سپيد) آقاي مهرداد در شعر هاي سپيدش شاعري است داراي زبان و بيان قدرت مند و در خور توجه، استفاده ي دقيق و ظريف از نماد ها، اسطوره ها و تلميحات و آميزش اين عناصر با روايت ها و رويداد هاي امروزين از عمده ترين ويژگي هاي است كه آقاي مهرداد را شناسنامه ي خاص در ميان نسل نو شاعر افغانستان مي بخشد.  همچنان اطلاعات تاريخي شاعر در شعر هاي سپيدش جهان بيني و وسعت ذهن او را نشان مي دهد:

...

رستم باخت در نهاوند

شايد ابروي تو افتاد

در دستان سعد وقاص

گيسوانت زرينت را

چنگيزيان به تاراج بردند(ص23)

...

و از جهت ديگر در مي يابيم كه شاعر با تيوري ها و شگرد هاي شعري نيز آشنايي كامل دارد، چون اين حوادث تاريخي را با بازي هاي زباني و استفاده ي رسالت مند از كلمات  مي آميزد و در فرايند اين آميزش دقيق مخاطب با شعري رو برو مي شود كه شعريت در آن به صورت كامل وجود دارد. درون مايه ي كارهايي سپيد آقاي مهرداد در اين مجموعه بيشتر سياسي- اجتماعي مي باشد، و روايت گر وضعيتي ست كه ما در آن نفس مي كشيم، چيزي كه امروز كمتر بدان در شعر پرداخته مي شود( كه بايد پرداخته شود). توجه به اين امر مهم، تعهد شاعر را در قبال جامعه اش تاييد مي نمايد و از جانب دیگر یک بار دیگر مخاطب متوجه می شود که زمینه های کارکردی ادبیات تنها لذت بردن و خیالاتی شدن نیست؛ بل ادبیات در پهلوی خلق زیبایی های هنری رسالت اگاهی دهی و نقد نابسامانی های سیاسی_ اجتماعی را نیز دارد:

...

براي شان بگو

آرامش را اول به شب هاي نيويارك هديه كنند.

پريشاني روز افزون افغانستان و دموكراسي

عراق شرحه شرحه و باز هم دموكراسي

اومانيزم هاليودي هم از آن خود شان باد(ص38)

...

شاعر با آوردن مثال هاي محکم و ظريف به نقد دموكراسي مي پردازد. در حقيقت به نقد چيزي مي پردازد كه امروز تمام خيانت و جنايت زير نام اين كلمه ي مقدس( دموكراسي) صورت مي گيرد. سپس دست انتقاد به سوي آن ها يي بلند مي كند كه در واقع خود را آورندگان و حاميان صلح و دموكراسي در افغانستان مي دانند. در سطرهاي بعدي شعر بالا مي خوانيم:

 

در امريكا هنوز

" برابری تنها در هوايي است كه استنشاق مي كنند"

كافي است باري

پنجره يي از كاخ سفيد را

كه سوي ايالات سياه بسته است

بكشايند

...

شاعر مي خواهد بيان دارد كه پرچمداران دموكراسي و حقوق بشر در قدم نخست به تداوي جامعه ي بيمار خويش بپردازند( تفكر موجود در كاخ سفيد را با سياه پوستان و... بر طرف سازند) و پس از آن اين نسخه هاي نجات بخش را براي ما تجويز نمايند چون شعار دهندگان باید پیش از دادن شعار، شعور عملی کردن صادقانه ی شعار هایی را که می دهند داشته باشند، در غیر شعار ها همچنان شعار باقی می مانند و نقاب از چهره ی خورشید نمایان شب پرست برداشته می شود و همين گونه كارهايي زيادي از اين دست در اين مجموعه به چشم مي خورد. پس آقاي مهرداد در شعرهاي سپيدش شاعريست  عصیانگر، موفق، رسالت مند، متعهد و آگاه نسبت به مسايل موجود در افغانستان و رویداد های مرتبط به جامعه اش.

 

مهرداد در غزل هايش: امروز يكي از جدي ترين و مساله ساز ترين مباحث در حوزه ي زبان و ادبيات فارسي، مساله ي غزل سرايي و و يژگي هاي غزل امروزين است. در اين بحث هاي مساله ساز دست كم با سه نوع غزل بر مي خوريم: غزل كلاسيك، غزل ميانه و غزل مدرن. كه هر كدام اين ها داراي شناسه ها  و نشانه هاي خاص خويش مي باشند. از پرداختن به توضيح اين سه نوع غزل ناگزيرم بگذرم چون از حوصله ي اين مقالت برون است. از آن جايي كه غزل هاي آقاي مهرداد را من غزل ميانه دريافتم، تلاش خواهم كرد تا با ارايه ي ويژگي هاي اين نوع غزل( غزل ميانه) بتوانم تصوير هر چند كوچك از دو نوع ديگر غزل( غزل كلاسيك و مدرن) به دست دهم. غزل ميانه همان گونه كه از نام اش بر مي آيد چيزيست بين غزل كلاسيك و مدرن، يعني آميزه ي از اين دو نوع غزل. به گونه ي مثال: آميزه ي از عيني گرايي و انتزاعي گرايي، روايت گرايي و بي روايتي، آميزه ي از رعايت سير عمودي و سير افقي ، آميزه ي از ديد امروزين و كلاسيك نسبت به اشيا و جهان پيرامون و...آميزش اين عناصر كه بر شمردم سبب مي شود تا غزل ميانه به وجود آيد. غزل هاي آقاي مهرداد با در نظر گيري اين ويژگي ها در واقع غزل ميانه به حساب مي آيد:

 

سيل مي بايد كه تا دريا كند مرداب

باد ها خيزد كه تا پيدا شود مهتاب

شام بردن تا سحرگه كار هركس نيست

خون دل نوشي كه تا مهري شود شبتاب

رود اگر از پا بماند تو مخوانش رود

بي تن آشفته دريا كي شود هر آب

واژه ي روشن به لب هاي توكي بويد

غنچه تاريك رويد از شب تالاب

نان گرم آفتابي گر نشد پيدا

در شب بيچاره ي ما ماه كن پرتاب

سكه ي ناچل بود پيشاني بر خاك

باز گردان آن سر جا مانده در محراب(ص15)

 

مثلن در این غزل می بینیم که درون مایه امروزی است چون در غزل کلاسیک ما به ندرت می توانیم با محتوای خاص اجتماعی رو  برو گردیم، ولی در این شعر در می یابیم که درون مایه سراسر اجتماعیست و زبان و تصویر ها نیز میانه هستند یعنی نه امروزین امروزین هستند و نه دیروزین دیروزین. بلکه چیزیست میان این دو چشم انداز،   از رهگذر درون مايه غزل هاي آقاي مهرداد بیشتر عاشقانه و اجتماعي_سياسي است. زبان در غزل  ها نيز زباني فاخر و محكم مي باشد، ولي يكدست نيست. يعني مخاطب گاهي با زبان وزين وسنگيني بر مي خورد و گاهن با زبان شكسته و ريخته. البته این چند دستی زبان یک امر طبیعی است برای هر شاعر که در خیابان های نخستین شعر قدم و قلم می زند، چون رسیدن به زبان آراسته و پیراسته مستلزم ریاضت های دراز مدت شاعرانه است تا شاعر بر اساس آفرینش بیشتر سر انجام به زبان واحد خودش دست می یازد. ولی خوشبختانه آقای مهرداد در آفرینش های سپیدش این ریاضت را موفقانه سپری کرده است و می توان گفت که در شعر سپید به خودش(به زبان واحد که باعث خلق شناسنامه برای شاعر می شود) رسیده است و این موفقیت است سترگ و ستودنی.

 

ترکیب ها: در این اثر با یک تعداد ترکیب های ناب برخوردم که نشان دهنده ی قدرت ترکیب سازی و دست یابی شاعر به یکسری کشف های جدید و بکر می باشد، به کونه ی نمونه به این ترکیب ها نگاه کنید: "شیوع چشم"، " دختر گندم و جو"، " بزغاله ی شوخ"، " یک دهن انار"، " مرغابی ماه"، " ماهیان طلایی منجمد"، " دختر سنجد زار"، "تور شرمنده"، " دزدان دریاهی"، "لایتنایی برگ"، " اومانیسم هالیودی"، " ایالات سیاه"، " کوره ی تروریزم"، " سیلاب مسدود"، " بی سرنوشتی صحرا" و ترکیب های دیگر نیز از این نوع ترکیب ها در سراسر مجموعه به چشم می خورد. و اما در پایان این بحث اجمالی می خواهم بگویم که من آینده ی در نهایت روشن و جاویدی را در فرا راه کار شاعری آقای مهرداد می بینم و شعر های بلند سپید این شاعر رسالت مند و آگاه این آینده را برای من بیشتر روشن می نمایاند امیدوارم این وجدان بیدار شعر و شعور و شهادت پیوسته ساری و جاری باشد.

 

خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هست

که میان تو و رویای تو هم فاصله هاست

سخت این خانه ترک خورده دگر باره عزیز

کوچ از فرد گذشته خبر از عایله هاست

نشوم من اگر آواره که آواره شود

تا که غمخواری ما سهم دل باطله هاست

کاروانی سده ها دور خودش چرخیده

بار خوشبختی ما بر سر این قافله هاست

بس کن افسانه ی این خوشه ی گندم شاعر

مزرعم را که ملخ زد، چه دم از سنبله هاست

شعر ما گر گپ و افسانه ی سرگردانی است

نه از آن سلسله ی مو که از آن سلسله هاست.(ص1)

 

  

 

 

 

    

 

 

 

شنبه دوم شهریور 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

 

اعلان! اعلان!

واسع سها جهانی شد.

 qahwa.blogfa

 

 

سلام به همه، به هیچ کس، به خیابان که شهادت می دهد رفتن ۱۴۴و... شاعر فال گیر را در اولین پلک روز!

اصل قصه!!!

از روز جهانی پشک تجلیل به عمل آمد:

دیروز تعدادی از دوستان نجیب و شریف روزگار در یکی از حیوانی ترین موقعیت های کابل از روز جهانی پشک تجلیل به عمل آوردند. ما روز هایی زیادی را تج تج می کنیم وای پشک ها که افغانی شدند.

 

بقه های شوخ

خواب چشمه را می دزدند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عقربه ها!

آهسته تر

عروسک در خواب است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کفش هایم را دوست دارم

دیواریست

بین من و زمین.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

 

سلام به همه دوستانی که هیچ کس دوست شان ندارند.

 

 به فراسوی عزیز که متهم به کوتاه سرایی ام کرده است.

 

یاد داشت: وب کاشانه ی نویسندگان ایجاد شد.

 

Kashaana.blogfa.com

 

 

 

خطوط شکسته ی صدای تو

 

تا رسیدن به من

 

تق تق ت تق تقاطع تق!

 

شاید دایره ی سرنوشت

 

با خط های بدون نام

 

عکس با تو نبودن ها را

 

امتداد می بخشد

 

پا هایم موازی در حرکت اند

 

ولی کفش هایم متقاطع فکر می کنند

 

قدم... تق

 

تق... قدم

 

تق تق تقاطع تق!

 

جاده های غریب سرگردان

 

در روایت کفش و پا گیچ می شوند

 

فرو می روند در خطوط مکان

 

ارتباط مکان و کفش

 

 و زمان و پا

 

در دایره رنگ می گیرند

 

جاده های غریب سرگردان

 

 روسپی می شوند، ثروت مند

 

مخاطبان فراوان بدون هدف

 

تن جاده هارا

 

به آغوش می کشند

 

غرق می شوند در کفش زمانی

 

 و در پای مکانی

 

تا رسیدن به خطوط شکسته ی صدای تو

 

شاید دایره کوچکتر از نوشتن دایره باشد

 

می شود دایره را

 

دایره ننوشت

 

چون حرکت پاهایم

 

 موازی اند.

 

 

جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

نمیدانم چه نام دارد؟

 

شمع شوخی می کند با زندگی

ما چقدر ساده می میریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوردم

تا دهن دختر!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آتش کنار گلدان

من می سرایم بودن را

 

 یک عمر پیراهن خوردم

آب از آب تنت تکان نخورد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پای ولگرد

کفش را شاعر کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شب را پک می زنم

روز جا سیگاری من است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب را خاموش کن

روز بیمار است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لطفن حرف نزن

من فارسی بلدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ریخت دستانم از تنش

درخت در یک شب پیر شد.

 

شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط محمد یاسین نگاه |




yasinnegah@yahoo.com

دهکده ی مهتابی(مهرداد)
شيده مبتكر
باور(عالمی)
امان ‍‍‍‍پویامک
سورنا
عباس فراسو
کاوه جبران
بهاره
بهزاد حارث
شبنم
ذکی فاضل
حسیب شریفی(لطفن با شریفی آشنا شوید)
زیوری ویژه
ساغر
منیژه باختری
ّپروانه
ندا
اندرباب مفتیزم
شفیق سحر(شاید بروم...)
کاشانه ی نویسندگان
شهیر داریوش عزیز
مریم سادات حسینی
صبور صهیب( مردی از دیار نزدیک)
هادی هزاره(قهوه)
زبیر هجران( چتر کاهی پاییز)
گیتا محمدی
سید ضیأ قاسمی( یمگان)
واسع سها( قهوه)
اسرافیل(فرزند گناه)
خانه ی شعر کوتاه افغانستان
مثل شب
کلوپاترا(یسنا)
اپروند(زهره نجوا)
سمیع شریفی(نسیم معطر)
بتول محمدی( طلسم معجزت)
اروند
برزگر(همرنگ پامیر)
نالان عزیز(ناله ها)
مهرگان
فریور(شنا در آبی)
رهنورد زریاب
مسعود حسن زاده
فریبا حیدری
نورالعین
مریم شهرتاش
علیرضا عسگری-ایران-
sms
بکتاش روش(نان و پیاز)

مينو به روايت دوم

RSS 2.0

Weblog Theme By Blog Skin